تبليغاتX
سیاه مشق های من

روی تختم دراز شده ام

همه تویی در فکرم

همه صدای تو ست در گوشم


همبستر  یادت شده ام

دیگری  تنگ در آغوش توست

و خاطره ی او همبستر دیگری


گویا هیچ کس با آن که می خواهد ... نمی خوابد

جز تو ... که پادشاه سرزمین تن هایی

و تو مست و عریان

به یاد نمی آوری هیچ کس را ... هیچ زن را

حسرت می بری به زیبای خفته ات در آغوش دیگری


آه ... فراموش کرده بودم

تو از داشته ات  ، من از نداشـتـنـت

لذت نمی بریم

زجر می کشیم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 3  توسط مهرنوش سعادتی   | 

 

یه زن که  در چشمان تو مرده است

گوشه ی ایوون خانه کــز کرده است

یه زن که به نظر تو خسته است

از این نزدیکی دور شکسته است

یه زن که به تو دل بسته است

به رویای شبانه وابسته است

یه زن که به دیدارت خرسند است

اما صفحه ی خاطراتت بسته است

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 18  توسط مهرنوش سعادتی   | 

 

همبستر عکسهایت شدم ، حالا آبستن خاطراتت هستم،

تو که برگردی، شکم برآمده ام فاصله بین من و توست.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 13  توسط مهرنوش سعادتی   | 


سرم درد می کند
برایم کمی عسل بیاورید
نه...
یک جام بیاورید
دارم  بالا می آورم
حالا بفرمایید
این جام عشق را به هر که می خواهید ... تعارف کنید.


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 14  توسط مهرنوش سعادتی   | 

 

همیشه وقتی به قله می رسم 3 جور اتفاق می افته:

1  دستهاش رو می گیرم ، چشمهام رو می بندم و پرواز می کنم که همیشه تو اوج ، دستم از دستش جدا می شه و تعادلم به هم می خوره و زمین می خورم.

2 دستهاش رو می گیرم ، اجازه نمی دم که چشمهاش رو ببنده و پرواز کنه. توی چشمهاش نگاه می کنم و اونقدر حرف می زنم که قانع بشه و پرواز نکنه چون دوست ندارم توی اوج مجبور بشم دست کسی رو رها کنم و زمین بزنم.

3 دست هم رو می گیریم و هر دو چشمهامونو می یندیم پرواز می کنیم و به اوج می رسیم. دستهامونو از هم جدا می کنیم و لبخند می زنیم و وقتی چشم باز می کنیم هر دو روی زمینیم و جز خاطره ی پرواز چیزی در خاطرمون نیست.

اما اینبار وقتی به قله رسیدیم هیچ کدوم قصد پرواز نداشتیم فقط یه نقطه تو آسمون برق می زد می خواستم کشفش کنم دست هم رو نگرفتیم چشمهامون رو هم نبستیم و حتی به هم نگاه هم نکردیم و به اون ستاره رسیدیم. نشستیم، خستگی که رفت، پرواز کردیم تا سر قله. لبخند زدیم به هم پشت کردیم و تک تک پرواز کردیم من بعد از او پرواز کردم، خسته تر بودم.

وقتی رسیدم او قبل من رسیده بود نگاهش به جایی خیره بود متوجه من نشد، شاید! بازهم ستاره توی آسمون برق می زد پرواز کردم که روی ستاره بشینم، اونجا بود، لبخند می زد، ننشسته، برگشتم. روی قله ایستاده بودم که کنارم نشست، ستاره را چیده بود.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 23  توسط مهرنوش سعادتی   | 


فراخوان رباعی های عاشقانه



http://bomb1.blogfa.com/post-99.aspx

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 18  توسط مهرنوش سعادتی   | 

 

با تو انگار معنی بودن دارم

نکند حس شکفتن دارم

یا که گویا پر پریدن دارم

*

بی تو اما دست خالی دارم

حس بد پوچی دارم

اینهمه حرف خیالی دارم

*

تو که اینهمه خودخواهی

یا که بی من بر همه می تازی

با بودن من به همه می نازی

*

تو بگو جای من در بازی

من سوارم   تاخته ام بر شاهی

یا که رخ    تکیه گاه مقام شاهی

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 0  توسط مهرنوش سعادتی   | 


این روزا حرفی واسه گفتن ندارم


بعضی آدمها رو تو دوران دوستیشون میشناسی بعضی ها رو بعد از دوران دوستی


ای کاش رفتن دوستان مثل اومدنشون دوستانه و با محبت باشه



+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 4  توسط مهرنوش سعادتی   | 

 

-         چی می گی خسته شدم دیگه توان ندارم. بابا بریدم.

این همه سال که دارم کار می کنم و سگ دو می زنم آخرش هیچی.

 هیچ اتفاق خوبی نمی افته همش بد بختی پشت بدبختی.

همش حمالی و فعلگی. رفتم اون ور آب که شاید اتفاقای خوب بیافته

اما آسمون همه جا همین رنگه . تا کی باید بار زندگی و خانواده رو

بکشم تمام مدت کار کردم یه سالایی 3 شیفت کار می کردم نه اینکه

الان پیر شدم و نمی تونم همین الان هم می تونم اما می گم

واسه کی؟ واسه چی؟ چقدر به همه محبت کنم؟

چقدر همه رو تر و خشک  کنم؟   اصلا می خوام بد باشم،

بد اخلاق و عنق . می خوام ببینم کی به من فکر می کنه کی بهم

محبت می کنه اساسا کی دوسم داره. می دونی اتفاق بده چیه ؟

اینه که من دیگه هیچ دوستی که مونث باشه ندارم

تمام دوستام مذکرند. دیگه زنانگیم رو از دست دادم. اینو نمی گم که

فکر کنی دارم به زندگیم خیانت می کنم نه هیچ کدوم این مردا به

من به عنوان یه زن نگاه نمی کنن اصلا دیگه جذابیتی به عنوان یه

زن ندارم اینا فقط رفیقای خوبی هستن که تو تمام مسائل زندگی

بهم کمک کردن بهشون مدیونم اما می دونی با هیچ دختری بیشتر

از 5 دقیقه نمی تونم حرف بزنم حوصله ام رو سر می برن دیگه از

مسائلی حرف می زنن که برای من جذابیتی نداره. چقدر الکی

لبخند بزنم ؟ می خوام واسه خودم زندگی کنم. ناراحتیامو نشون بدم.

بابا تو این دنیا نباید کسی باشه که به من فکر کنه و منو دوس داشته باشه؟

 

-   ببین زندگی قشنگیای خودشو داره. باید مبارزه کرد نمی شه که جا بزنی.

-    صبر کن! صبر کن! کجای مبارزه قشنگه ؟ مبارزه ایی که نتیجه یی

نداره کجاش قشنگه نه بردش معلومه نه باختش. اصلا نمی خوام مبارزه

کنم مگه زوره می خوام خلاص شم.

-         پاشو، پاشو بریم

-         کجا؟

-         پاشو می ریم تو اون آپارتمان ، سوار آسانسور می شیم می ریم

طبقه دهم بعد می ریم پشت بوم بعد خودتو بنداز پایین. اونقدر خوبه دیگه

هیچی نمی فهمی آروم می خوابی تا هر وقت که خواستی.

دیگه لازم نیست بدو بدو کنی کار کنی به کسی محبت کنی از همه

چیز هم خلاص می شی.

-  جراتش رو ندارم عصری هم که داشتم می اومدم اینجا از رو پل عابر

که رد می شدم چند بار رفتم که خودمو بندازم پایین اما نتونستم از

ارتفاع می ترسم.

-  تو نگران نباش من کمکت می کنم چشمات رو هم می بندم می ریم

پشت بوم من باهات حرف می زنم و یه دفعه هلت می دم نگران نباش

همش چند ثانیه است تا آرامش . بریم؟

-   نمی خوام کم بیارم! می فهمی؟ نمی خوام. نمی فهمی ؟

نه! تو هم نمی فهمی!

و صدای هق هق که دور می شد و خش خش برگهایی که

زیر پا له می شد و پاهایی که سنگین سنگ های قبر رو یکی یکی

رد می کرد و دور می شد.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 16  توسط مهرنوش سعادتی   | 

 

آسمان دل من آلودست.

زبان سرخ من نیشگونه است.

هر عشقی که به من می رسد مسموم است!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 14  توسط مهرنوش سعادتی   | 

 

 

در گوشه ی همایون سه تاری می زد

گویا زخمه بر دل مجنون ما می زد

دست ما دائم به دعا و

قلب ما در دام بلا

سنتور به بیداد رسیده بود و ما

مست که لاف عشق می زد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 17  توسط مهرنوش سعادتی   | 

 

درآغوش می گیرمت، سرمای دستم را با گرمای بدنت از بین می برم. آرامی و بی هیچ مکثی حرفت را ادامه می دهی. سرم را بر شانه هایت تکیه داده ام گوشهایم با توست و چشمانم به پروانه پشت شیشه که ساعتهاست خودش را به شیشه چسبانده و بال بال می زند، به راست و چپ خم می شود، بالا و پایین می رود، شاید راهی برای رسیدن به نور پیدا کند و تو بی وقفه خاطره و فلسفه می گویی. ضربان قلبت همریتم نفسهایم شده است و تمام حواست به چیدن کلمات است. پروانه همچنان  تلاش می کند و دستان من هنوز گرمای بدنت را جذب می کند و تو به پایان داستان رسیده ای و می روی. دستانم بازهم سرد می شوند و پروانه، پشت شیشه بی حرکت می ایستد.   

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 3  توسط مهرنوش سعادتی   | 

 

خورشیدت که طلوع کرد

قلبم سرخ شد

ظهر

حرارت تنت ، تنم را گرم کرد

غروب

که کوههای سرد به ما رسیدند

تو دیگر رفته بودی

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 14  توسط مهرنوش سعادتی   | 

 

خاله مياي مي خوام يه داستان واست بگم كوتاه كوتاه

چند سال پيش عيد كه داشتيم مي رفتيم جنوب تو تشت ( دشت ) هاي سبز

پر از گوسپند ( گوسفند) بود

از باباييم خواستم كه يه دونه برام گوسپند بخره اونم بهونه آووردكه جا نداريم

گفتم چرا تو حموم جا داريم

گفت گوسپندا بايد تو دشت باشن

اما پاهامو كوبيدم زمين و گفتم ما يه تشت بزرگ قرمز تو حموم داريم

اما بهم گفت باشه دخملم همه اين تشتا و گوسپنداش روو برات مي خرم

مي دونستم برام نمي خره اما گفت عزيزم اينا همه اش واسه توست

اون روز آروم شدم و بعدها  هم يادم رفت و نرفت

تا اينكه بزرگ شدم و گويا بزرگ نشدم چند روز پيش روز ولنتاين رفتم واسه خودم

يه گوسپند سفيد كه تو مشت جا مي شه و  يه تشت قرمز فلزي كه روش پر از قلبه خريدم

حالا اين گوسپندم توي دشت قرمز زندگي مي كنه بالاي تختمه و هر روز صبح كه بيدار مي شم

با چشماي سياهش مي گه كه دوست دارم!

 

--------------

كودك درونم يه دختر ۵ ساله است. 

اميدوارم از زبان دوگانه ناراحت نشين اين دختر دوباره متولد شده

اونايي كه سالها پيش من رو مي شناختن به اين آوا عادت دارن.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 17  توسط مهرنوش سعادتی   | 

 

بازهم قلب یک جسد زیر  ماشین له شد

باز هم خون از کنار لاستیک  پاشید

باز هم نقش قلبی سرخ باقی ماند

بازهم پلک ها بر هم خورد    

و اشک سرازیر شد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 11  توسط مهرنوش سعادتی   |