![]() |
![]() |
|
|
درحال چت کردن با دوستم بودم که ازم خواست به یه شماره زنگ بزنم برای ماهانه 5 کامیون قیمت بگیرم. من هم بدون سوالی تماس گرفتم و با آقای دائمی صحبت کردم و قیمت پایه برای این حجم رو گرفتم. آقای دائمی اصرارداشت که بفهمه برای چه کاری این همه لازم داریم مجبور شدم زمینه کاری دوستم رو بگم و بعد خواست اسم شرکت و مکانش رو بدونه که از دهنم پرید مازیار سهروردی چند روز بعد آقای دائمی تماس گرفت که 15 کامیون بار دارم برسه تماس می گیرم . دوباره تماس گرفت که می شه من با مازیار خان صحبت کنم گفتم ایشون ایران نیستند اصرار کرد شماره اش رو داشته باشه تا خودش تماس بگیره من هم که نمی دونستم چه کنم اجازه خواستم که با مازیار خان صحبت کنم بعد تلفنش رو بدم دوستم درجواب گفت : ولش کن فقط می خواستم بدونم جنسی که از من می گیره چند می فروشه! چند روزی گذشت دوباره آقای دائمی زنگ زد به تته پته افتادم که چی بگم اون هم فهمید و قطع کرد. حالا من با خواهر دوستم ازدواج کردم و آقای دائمی شریک منه!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 11 توسط مهرنوش سعادتی |
|
|
زن چرا گریه می کنی؟ باید خوشحال باشی، اشکاتو پاک کن، می دونی چقدر کار داری؟ این خونه باید تمیز بشه، عروس می خواد بیاد خوشحال باش. باید رختخواب نو بدوزی، لوازم نو بخری، زود باش. تند تند کار کن، وقت نداری همه اش چند روز مونده،عروس از فرنگ می یاد. اشکاتو پاک کن. وقتی میاد، خونه باید مثل خودش، بوی گل بده. باید بدونه دوماد چقدر منتظرش بوده، چقدر زحمت کشیده این خونه رو براش آماده کرده، زود باش. خوب فکر کن! خرید که می ری دقت کن یه دختر فرنگی از رنگهای تند خوشش میاد اما باید بدونه شوهرش یه مرد ایرونی با اصل ونسبه پس رنگ لوازم خونه نباید جلف باشه. زن بجنب! به جای اشک ریختن و با خودت حرف زدن، خوب فکر کن. کاری نمونده که انجام نداده باشی؟ همه چیز حاضره؟ همه وسایلت رو جمع کردی؟ چیزی جا نمونده؟ این عروس کوچولوی فرنگی نباید از وجودت باخبر بشه، نباید آب تو دلش تکون بخوره. اشکاتو پاک کن. مگه نشنیدی: آسیا به نوبت، یکی رفت ، تو اومدی ، این خونه رو ساختی، حالا هم باید بری. نوبت اونه. به جای اینکه دعا کنی این دختر، این خونه رو با اشک چشم برای هووی خودش آماده نکنه، گریه می کنی؟ گریه نکن! این خونه نباید بوی غم بده، اینجا خونه ی ِ عروس ِ.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 12 توسط مهرنوش سعادتی |
|
|
ساعت ۸ شبه، تنهایی، فردا هم تعطیل ِ. خودت رو با تلویزیون مشغول کردی. اس ام اس میاد : من برا شام میام پیشت. با بچه هام، دیر می شه تا برسم. از خوشحالی بال در میاری، می ری سر یخچال و لوازم لازم رو بر می داری با تمام وجودت غذا می پزی. بعد دوش می گیری آرایش می کنی هر چند میدونی از آرایش خوشش نمی یاد اما صورتت چروک شده، لازمه. غذا حاضر شده می خواهی زنگ بزنی یا اساماس بدی اما با خودت فکر میکنی اذیتش نکن! گفته میاد. میز رو می چینی یه شمع هم آماده می کنی که اومد روشن کنی. می شینی جلوی تلویزیون این کانال اون کانال. چشمت رو که باز می کنی ساعت 5 صبح ِ و تو روی مبل روبروی تلویزیون خوابت برده. باورت نمی شه که تنهایی. تمام چراغها رو روشن می کنی و چیزی تو وجودت خاموش می شه. تنهایی!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 13 توسط مهرنوش سعادتی |
|
|
سرم رو به شیشه اتوبوس تکیه دادم دارم به گذشته فکر می کنم نفهمیدم چرا اون شب وقتی دوستام
می خواستن سر یه سرش بذارن ناراحت شدم بهونه ایی جورکردم فرفری رو برداشتم و از سالن خارج
شدیم
از اون روز فرفری برام مهم شد هر روز ازش خبردار می شدم اگه یه روز بی خبر می موندم تا فرداش
دلشوره داشتم که نکنه بچه ها اذیتش کرده باشن تا صبح نمی خوابیدم قرار بود ازدواج کنم همه چیز مهیا بود یه شغل ثایت قابل پیشرفت. یه خونه با کمی امکانات و دوتا قلب که
برای با هم بودن می تپه اما زندگی این فرفری برام اونقدر مهم شد که خودم رو از یاد بردم! نمی تونستم ناراحتیش رو ببینم اون هم مثل سایه دنبالم می اومد هر جا می رفتم بود چشمای گردش
رو ازم بر نمی داشت وقتی چشم تو چشم می شدیم اشک چشای سیاهش رو خاکستری می کرد کم
آووردم دستش رو گرفتم آووردم خونه. صبح با خودم می بردم سرکار شب برمی گشتیم .
ازدواجم عقب افتاد من موندم و فرفری و یه دنیا علاقه به نامزدم.
بارها بهش گفتم فرفری من نامزدم رو خیلی دوست دارم اما چشاش برق زد و خاکستری شد
سرم رو به شیشه اتوبوس تکیه دادم یه لحظه به نامزدم فکر می کنم یه لحظه به فرفری. از این مسافرت
اجباری که برگردم نامزدم رو راضی می کنم ازدواج کنیم و این سگ فرفری رو نگه داریم .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 11 توسط مهرنوش سعادتی |
|
|
می خواستم عشقم را با هجرت تعویض کنم مادرم را با قاب عکس تنهایی ام را با دیوار سفید و سیاه مشق پرپر کنم می خواستم دردهایم را با آب دریای مرمره بشویم اما تنهایی ام بزرگ تر دردهایم متورم عشقم هرزه گرد مادرم ... * اینجا ثانیه به ثانیه لذت می برم مجاب نمی شوم! زمان می گذرد و اینها نیز چون گذشتگان
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 18 توسط مهرنوش سعادتی |
|
|
کنار دریای سیاه لبخند روی لبم قه قهه شد قورباغه به چشمانم زل زد و من خوابیده بر سنگ ساحل به انگشتانم ، دریا و آسمان می نگریستم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 16 توسط مهرنوش سعادتی |
|
|
مرد: صبح با صدای لالایی کودکی تو موبایلم از خواب بیدار شدم ۱۰ دقیقه ایی کش و قوس اومدم تا صدای صوت گوشی منو از تخت بیرون انداخت. ۲۰ دقیقه طول کشید تا دوش بگیرم و مسواک بزنم بعد هم لباس پوشیدم اومدم بیرون. درو قفل کردم و ۵ طبقه پله پیچ پیچ رو پایین اومدم. صورتم خشک شده مدت هاست که ریشم رو هم نمی زنم. احساس می کنم چیزی کم دارم به دستام نگاه می کنم اوه بازم حلقه ام جا موند. با خودم فکر می کنم : تا کی باید به کسی که رفته وفادار بود؟
زن: صبح با صدای لالایی کودکی تو موبایل از خواب بیدار شدم. نیم ساعت طول کشید تا دوش بگیرم و مسواک بزنم بعد هم لباس پوشیدم اومدم بیرون. صورتم خشک شده مدت هاست که آرایش نمی کنم. احساس می کنم چیزی به دستام فشار می یاره چاق شدم حلقه ام تنگ شده. با خودم فکر می کنم :
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 17 توسط مهرنوش سعادتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
"مهر " ........ در انتظار مهراب
"نوش" ........ در گرو می ناب "س" ........ پس سفره هفتسین "عادت" ........ بعد هر سال "ی " ........ تا آخر هر کار |
|
RSS
|