![]() |
![]() |
|
|
من روتختی دختر ۱۹ ساله ای هستم که خیلی شلخته است.رنگم صورتی بوده اما الان از کثیفی قهوه ای هستم،چروک و مچاله. شب به شب من رو پهن می کنه و رومن می خوابه ،خوابش که می بره وول می خوره من رو لای پاهاش می گیره جمع می کنه نزدیک صبح تبدیل به یه گوله میشم که از زیرش قل می خورم رو زمین . از خواب که بیدار می شه چشم بسته قدم ور می داره و بازم پاشو می ذاره روم، خمیازه می کشه و روی پاهاش بلند می شه و خودش رو کش وقوس می ده و پاهاش رو من فشار می ده و من رو از زیر پاش بر می داره پرت می کنه روی تخت و کمدش رو باز می کنه همه چیز می ریزه بیرون از لای لباسها یکی رو انتخاب می کنه دوباره همه رو می چپونه و به زور درش رو می بنده و می ره. دیشب خیلی آروم وارد اتاق شد و سمت من اومد منو پهن کرد دراز کشید قلبش تند تند می زد اشکهاش دونه دونه از گوشه چشمش رو من می افتاد. بعد از مدتی نشست چهارزانو دستش رو گذاشت کنارش داغ بود. ... رفت کنار پنجره ایستاد برگشت در اتاق رو باز کرد سرک کشید و در رو از پشت قفل کرد پنجره رو باز کرد روی لبه پنجره نشست زانوهاش رو بغل کرد و اشک ریخت. بعد از مدتی یه نفر کنارش نشست بعد اومدن رو تخت نشستن ، حرف نمی زدن فقط همدیگه رو نگاه می کردن. دختر من رو دور خودش پیچیده بود همچنان گریه می کرد من خیس شده بودم پسر سعی می کرد دختر رو آروم کنه اما دختر اشک می ریخت. هوا داشت روشن می شد که دختر از بس گریه کرد از حال رفت بدنش سرد شده بود. پسر دختر رو خوابوند من رو که خیس شده بودم کنار کشید و پتو روی دختر انداخت و گونه اش رو بوسید و از پنجره رفت.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 0 توسط مهرنوش سعادتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|