![]() |
![]() |
|
|
چهار تن آرمیده میان درختان تنومند جنگل ۰۰۰ طغیان گر لحظه ها درختان را به سماء واداشت.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 3 توسط مهرنوش سعادتی |
|
|
انتهای آخرین خیابونی که به خونمون می خوای برسی خوب سمت راستت رو نگاه کن چندتا آپارتمان 4 طبقه هست. یکی مونده به آخری، آجر سه سانت زرد رنگ حیاط بزرگی داره (این رو از عقب رفتگی دیوارش می شه فهمید) درست لب پنجره های این آپارتمان سه تا سرو سبز بلند هست که تا نوک پشت بوم این آپارتمان می رسه. سه تا سرو که هم قد هم نیستند وسطی بلندتر و سمت راستی کوتاهتر از همه است. هر روز و هر بار که از کنار این سروها رد می شم عاشق می شم . چشمام رو می بندم تا اوج می رسم با سبزی درخت و آرامشی عجیب که دوست ندارم به دست انداز بعد از این آپارتمان برسم. ... شاید چند ثانیه بیشتر طول نکشه که از مقابل این خونه رد می شی اما حواست رو جمع کن عشق رو از دست ندی. احساس کودکی می کنی : 5 یا 6 ساله با دو تا موی بافته خرگوشی از پنجره طبقه سوم دستت رو دراز می کنی شاخه درخت رو می گیری به صورتت می مالی بو می کنی نفس می کشی آرزو می کنی بزرگ بشی عاشق بشی. چشمات رو می بندی بزرگ شدی: 18 ساله، عاشقی کنارت ایستاده. توی حیاط دور این سروهای عظیم روی صندلی های چوبی قدیمی، می شینی احساس عظمت می کنی : عاشقی. 25 ساله شدی عشقی هست که به عادت تبدیل شده. سردرگمی بین عشق و عادت کلافه ات کرده دیگه شور وشوقی نداری چیزی ته قلبت رو نمی لرزونه، فلبت دیگه تیر نمی کشه. از پنجره خورشید رو نگاه می کنی از لای برگ های سرو اشعه خورشید رو می بینی ...آه می کشی. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 1 توسط مهرنوش سعادتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|