![]() |
![]() |
|
|
هرچه فرياد زدم هيچ كس نشنيد هر كجا رفتم جز خونابه نديدم.
هرچه دست و پا زدم فروتر رفتم صداي جيغ كسي كَرم مي كند.
با دستهايش مرا از خود جدا مي كند.دستهايم را به گوشم
حلقه مي كنم.
دهانم باز و چشمانم بسته است. خود را به جريان مي سپارم
و جيغ مي كشم. با خونابه شروع به حركت مي كنم در دستاني
فرود مي آيم. صداي جيغم را مي شنوم.چشمانم را باز مي كنم
مردماني آويزان از سقف مي بينم بازهم جيغ مي كشم.سينه ايي
آرامم مي كند. گويا متولد شده ام.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 11 توسط مهرنوش سعادتی |
|
|
بوی تنت به مشامم نمی رسد درد تمام تنم را گرفته مغز استخوانم از اعتیادم به تو می لرزد اشکهایم بدنم را نوازش می دهند کو دست مهربانت که مرا در آغوش بگیرد؟ کجاست دهانت که بی هیچ توقعی ببوسدم ؟ دیگر کِی صدای سازت مرا شیدا خواهد کرد؟ این کابوس است یا آن رویا؟ کجای زمان ایستاده ام؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 21 توسط مهرنوش سعادتی |
|
|
تو مثل آب جاری بودی و من مثل کوه ساکن. هر چه پیچ درست کردم که تو
خودم باشی و ازم دور نشی، نشد. هرچه سبزه سبز کردم ودرخت و میوه، نتونستن تو رو نگه دارن. هر چه خوب
بودم و فرشته وار به دورت پیچیدم احساس اسارت کردی و پژمرده شدی.
رفتی ولی من از قله های برفی و مه گرفته رد پاتو دنبال می کنم و
دونه هایی که تو پیچهای من تو دامنت افتادن در کنارت رشد می کنن
و تو هر چه دورتر بشی اینها بلندتر می شن و من بهتر تو رو می بینم.
تمام سبزی من از تو که نباشه از عشق توست که اگه یه روز برگشتی،
به این کوه برفی نگاهی کردی، دلت قرص باشه که سرپاست وسرسبز
و به راهت ادامه بدی.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 21 توسط مهرنوش سعادتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|