![]() |
![]() |
|
|
سرم رو به شیشه اتوبوس تکیه دادم دارم به گذشته فکر می کنم نفهمیدم چرا اون شب وقتی دوستام
می خواستن سر یه سرش بذارن ناراحت شدم بهونه ایی جورکردم فرفری رو برداشتم و از سالن خارج
شدیم
از اون روز فرفری برام مهم شد هر روز ازش خبردار می شدم اگه یه روز بی خبر می موندم تا فرداش
دلشوره داشتم که نکنه بچه ها اذیتش کرده باشن تا صبح نمی خوابیدم قرار بود ازدواج کنم همه چیز مهیا بود یه شغل ثایت قابل پیشرفت. یه خونه با کمی امکانات و دوتا قلب که
برای با هم بودن می تپه اما زندگی این فرفری برام اونقدر مهم شد که خودم رو از یاد بردم! نمی تونستم ناراحتیش رو ببینم اون هم مثل سایه دنبالم می اومد هر جا می رفتم بود چشمای گردش
رو ازم بر نمی داشت وقتی چشم تو چشم می شدیم اشک چشای سیاهش رو خاکستری می کرد کم
آووردم دستش رو گرفتم آووردم خونه. صبح با خودم می بردم سرکار شب برمی گشتیم .
ازدواجم عقب افتاد من موندم و فرفری و یه دنیا علاقه به نامزدم.
بارها بهش گفتم فرفری من نامزدم رو خیلی دوست دارم اما چشاش برق زد و خاکستری شد
سرم رو به شیشه اتوبوس تکیه دادم یه لحظه به نامزدم فکر می کنم یه لحظه به فرفری. از این مسافرت
اجباری که برگردم نامزدم رو راضی می کنم ازدواج کنیم و این سگ فرفری رو نگه داریم .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 11 توسط مهرنوش سعادتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|